هنوز از عمر دانشجوییم هفته ای نگذشته بود که با همه ی پسرهای هم ورودی دوست شده بودم و شب ها به اتاقم در خوابگاه دعوتشان می کردم و آن روزها هم که بساط گفتمان خاتمی داغ بود سر در اتاق به خط خوش نوشته بودم "سالن گفتگوی تمدن ها" چرا که کسانی که آمد و شد داشتند به اتاق هر کدام از قومی بودند و نژادی، فارس و کرد و ترک و لر و ...

شب ها با بچه ها نقشه ها می ریختیم برای کلاس های فردا. یک شبی تصمیم گرفتیم برای اینکه جو خشک حاکم بر روابط دخترها و پسرها شکسته شود یکی از بچه ها یک تولد صوری راه بیندازد و شیرینی ای بدهیم و یخ روابط را آب کنیم. یکی از بچه ها داوطلب شد و دنگ ها برای خرید شیرینی جمع شد و فردا با اجرای نقشه نرم نرمک یخ روابط رو به آب شدن نهاد.

یک، دو هفته ای که گذشت از شروع سال تحصیلی و پایگاه خوبی پیدا کردم توی پسرها، شبی همه شان را توی اتاقم جمع کردم و سخنرانی ای سر دادم من باب مزایای انتخاب یک نفر به عنوان نماینده ی کلاس و کارهایی که با وجود نماینده می توانیم انجام دهیم و ....

قرار بر این شد که یک نماینده از پسرها داشته باشیم یک نماینده از دخترها، نماینده ی دخترها را هم اصرار داشتم باشد چون اگر دخترها را هم شریک می کردیم در امور ورودی، به این بهانه می توانستیم سطح روابط دخترها و پسرها را از معاون وزیر به رییس جمهور ارتقا بدهیم، همه ی پسرها با توجه به دلایلی که برشمردم با طرح موافقت کردند و قرار شد که از بین پسرها دو نفر کاندیدا شوند ولی همگی به یک نفر آنها رای بدهیم و نفر دیگر فقط برای این کاندیدا شود که خدای نکرده دخترها فکر نکنند که ما دست به یکی کرده ایم و می خواهیم کسی را تحمیل کنیم. مصوب شد که طرح موضوع انتخابات در کلاس به عهده ی من باشد.

فردا که درس استاد تمام شد من بلند شدم و از استاد خواستم که به عنوان ناظر انتخابات در کلاس بمانند و همان سخنرانی شب پیش را این بار در حضور دخترها هم تکرار کردم و خواستم که کاندیداهای پسر و دختر خودشان را معرفی کنند و همانجا رای گیری کنیم و نمایندگان معلوم بشود و ...

آن دو نفری که شب قبل توافق شده بود بر حضورشان به عنوان کاندیداهای پسرها، خودشان را معرفی کردند و من اسمشان را روی تخته نوشتم و از دخترها هم یک، دو نفری کاندیدا شدند که اسم آنها را هم نوشتم، می خواستیم رای گیری را شروع کنیم که استاد پیشنهاد داد چرا تو خودت هم کاندیدا نمی شوی و پشت بندش هم چند نفری از دخترها تکرار کردند و من هم در عین تواضع! اسم خودم را به انتهای لیست اضافه کردم هر چند می دانستم پسرها حواسشان هست و به من رای نمی دهند و رای دخترها هم آنقدر زیاد نیست که من رای بیاورم.

برگه های رای را که جمع کردیم در کمال ناباوری من نماینده ی پسر شده بودم، گویی خیلی از پسرها قول و قرارهای شب قبل یادشان رفته بود و به من رای داده بودند، هر چند تا مدتها همان کسی که قرار بود رای ها به او داده شود از من دلگیر بود و خیال می کرد این نقشه ی قبلی بوده و می خواستیم او را سنگ روی یخ کنیم.