قانون
تابستان که می شد و مدارس تعطیل، خاله ها از هر جای ایران که بودند می آمدند کرمانشاه و می ریختند خانه ی پدریشان و ما هم رخت و لباس سه ماهه بر می داشتیم و می رفتیم دور هم باشیم. ایام خوبی بود و همه ی فامیل دور هم بود، خواهرها، شوهرهاشان و از همه مهمتر ما بچه ها که صبح آفتاب نزده بیدار می شدیم و بازی می کردیم تا بوق سگ.
خانه ی پدربزرگ خانه ای بزرگ با اتاق های زیاد بود و قشنگتر از همه جا حیاط خانه بود با یک باغچه ی بزرگ چمن کاری شده که دور تا دورش را بوته های گل سرخ کاشته بود و وسط باغچه بید مجنونی، انگار زیبایی گل های دور برش عقل از سرش برده بود که زلف پریشان کرده بود و دو تا سرو آزاد مثل نگهبان های قصر شاه پریون دو طرف باغچه را گرفته بودند و بوته های یاس و نسترن از دیوار بالا رفته بودند و توی حیاط همسایه سرک می کشیدند.
بازی می کردیم، باغچه بود، حیاط بود، اتاق های زیادی بود، فضا بود ولی قانون هم بود.
- "تو اتاق وسطی نرید، مال آقاس" اتاق وسطی که خیلی هم دلباز بود کتابخانه و مصلای آقا بود. همه به پدربزرگ آقا می گوییم.
- "تو باغچه نمی رید ها، چمنا لقد میشن"
- "اگه گل بچینی، آقا سرتو می کنه"
- "وقتی آقا خونه س، بازی تعطیل... می خواید بازی کنید، بی صدا تو اتاق بالایی"
- "وقتی بزرگترها، مخصوصا که با آقا دارند با هم حرف می زنند هیچ بچه ای حق نداره بیاد توی هال"
- "فقط وقتی با آقا حرف می زنی که ازت سوال پرسیده باشه، اونم در حد چند کلمه"
- "حق ندارید به اون لوستر بزرگه ی توی پذیرایی دست بزنید" از آن لوسترهای بزرگ که به زمین رسیده و کریستال های هفت رنگش هر بچه ای را وسوسه می کند.
- "موقع غذا خوردن بچه ها سر سفره ی بزرگترها نمی شینن، آقا بدش میاد"
- ...
خاله کوچیکه تازه دیپلم گرفته بود و آقا نگذاشته بود دانشگاه برود و بش گفته بود: "توی خونه ی من از این قرتی گیری ها خبری نیست، وقتی یه شوهر خوب کردی و رفتی خونه ی شوهرت اگه اجازه داد برو دانشگاه". وقتی که آقا خانه بود برای آنکه سر و صدا نکنیم خاله کوچیکه ما را جمع می کرد توی اتاق بالایی و داستان می خواند و مسابقه های اطلاعات عمومی برگزار می کرد و جایزه هم از کیکی که پخته بود بیشتر می داد به برنده. خاله کوچیکه هم تا یک شوهر خوب؟! خوب، پیدا کرد رفت سراغ سرنوشتش و رفت دانشگاه. آقا با دانشگاه دخترها مخالف بود.
قوانین را خاله بزرگه که بچه هایش زودتر از بقیه به دنیا آمده بودند وضع کرده بود. تابستان ها می آمدند و می رفتند و ما کم کم بزرگتر و بزرگتر می شدیم و هنوز آقا قانون بود، تا اینکه آقا و خاله بزرگه سر تقسیم عایدی یک ملک مشترک دعوایشان شد و آقا کم کم همه ی بچه هایش را بیرون انداخت وبساط تابستان ها برچیده شد.
خوب یادم است یک بار که من و مهدی، پسرخاله ام قانون شکنی کردیم و توی اتاق تهی فوتبال بازی کردیم و توپمان زد و لوستر ارزان قیمت آنجا را شکست، آقا چنان دادی بر سرمان کشید که تا آخر تابستان جلوی چشمش آفتابی نشدیم.
حالا که گه گداری می رویم خانه ی آقا، عسل و علیرضا دیگر قوانین را رعایت نمی کنند و همیشه با یک بغل گل از باغچه بیرون می آیند و تلافی حسرت ماها که نسل قبلشان بودیم را در می آورند، هر چقدر هم آقا سرشان داد می کشد باز می خندند و کار خودشان را می کنند.
آقا قانون بود و قانون هم با بازی و شادی بچه ها مخالف بود.
دم حامد گرم که توی این بی رونقی بلاگستان یه بازی خوب که با احوالات این روزها هم جور در بیاد راه انداخت. از افرای عزیز هم ممنونم که منو دعوت کرد به این بازی.
طبق عادت مالوف این بازی ها منم امیر مهدیان، غزال، خاتون، نسرین، جوجو و روشنک را به این بازی دعوت می کنم.