آویشن قشنگ نیست

بالاخره به دستم رسید، ذو روز است. خواندمش، بیشتر از ۵ بار. خواستم بنویسم درباره اش، یادم آمد منتقد نیستم. چیزهایی به ذهنم رسید که در حاشیه ی کتاب نوشتم، می دهم خود حامد بخواند اگر ارزش نوشتن داشت اینجا هم می نویسمش.

در هر صورت کتاب آویشن قشنگ نیست برای من کرمانشاهی که با لوکیشن رخداد داستان هم آشناام پر بود از خاطرات نوستالژیک.

قلم و دوات

وقتی علی حیدری و آرمان از جایگزین شدن کی بورد بی احساس به جای مداد و خودکار نوشتند، دلم برا قلم و دوات خودم تنگ شد، سالها بود که وقتی یه جمله ی قشنگ یا یه قطعه شعر می دیدم، بساط قلم و دوات را راه می انداختم و سعی می کردم خوش بنویسمش و بزنم تنگ دیوار اتاقم و از دیدنش لذت ببرم و یا حتا بعضی فامیلها اصرار می کردند آیت الکرسی یا وان یکاد رو به ثلث بنویسم و قاب بگیرند و تبرکاً بزنند به دیوار خونه هاشون.

هر وقت دلم می گرفت یا عصبانی بودم همینکه فلم دستم می گرفتم و توی قوس قزح نون می افتادم یا طره ی "ه" را تاب می دادم یادم می رفت همه ی غم های دنیا.

ولی حالا هر وقت می خوام قلم دستم بگیرم نرم افزارهای کلک و چلیپا و ... قلم را از دستم می گیرد و بی هیچ کشش اضافه یا هیچ قوس کج و یا هیچ کم و زیاد گرفتن مرکب هر چه می خواهم را می نویسند.

هر چند روح و احساس خطاط به نوشته را نمی شود گنجاند در نرم افزار.

زادروز

در روز بهرام از ماه اورمزد (دی) همزمان با میدیارم (گاهنبار پنجم) در سال هزار و سیصد و پنجاه و نه خورشیدی در بیمارستان آریا (سجاد کنونی) در کرمانشاه، سرسلسله ی پاپتیان، امیر مجردان، فخر عالم امکان، آشکارنده ی رازهای پنهان، در هم کوبنده ی هر ماکتی (=بت سابق!)، پاپتی بن پاپتی، جهان را به یمن حضورش مفتخر نمود.

فال هجدهم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

آخرین تیر...

من در ایام خدمت دژبان بودم، اوایل افسر نگهبان دژبانی بودم و چهار، پنج ماه آخر، شدم فرمانده ی دژبانی انتظامی استان، اولین فرمانده ی وظیفه ی یک یگان با جایگاه سرهنگ دومی. طبیعی بود که برای اینکه در پست جدید زمام کار از دستم در نرود، باید سخت گیر می بودم، البته بیشتر سخت گیریهای من مربوط می شد به پرسنل کادر نیروی انتظامی که چون فرمانده ی قبلی دژبانی کادری بود و هوادار کادریها، آنها هم نسبت به رعایت شوونات نظامی بی قید شده بودند و در دوره های قبلی همه ی سخت گیریها فقط برای پرسنل وظیفه بود با مجازات های سنگین.

من با پرسنل کادر متخلف تا آنجا که حدود اختیاراتم اجازه می داد شخصا برخورد می کردم و آن مواردی را که در صلاحیت من نبود برای تنبیه، به معاون نیروی انسانی اعلام می کردم و با توجه به میزان تخلف مجازاتی از قبیل توبیخ کتبی در دستور،  بازداشت و ... شامل حال آنها می شد. از پرسنل دژبانی کسانی را برای رسیدگی به امور پرسنل کادر انتخاب کرده بودم که مبنای عمل من، گزارشاتی بود که از طریق انها داده می شد و رسیدگی می کردم و یا ارجاع می دادم به معاون نیروی انسانی.

در این میان یکی از سرگردهایی که مهر نهایی کارت پایان خدمت باید با تایید او بر روی کارت زده می شد از کسانی بود که بیشترین آمار گزارش تخلف را داشت.

روزی که برای گرفتن کارت رفته بودم، کارت بدون امضا و مهر را به من دادند که بروم به ترتیب از رییس کارگزینی و معاون نیروی انسانی- از سوی فرمانده ی انتظامی استان- امضا بگیرم و نهایتا با مهر آن سرگرد کارتم تکمیل می شد. از رییس کارگزینی امضا را گرفتم و چون معاون نیروی انسانی جلسه داشت منتظر ماندم که از او نیز امضا بگیرم و بدهم سرگرد مهر بزند و برای همیشه از دست سربازی خلاص شوم.

سرگرد که شنیده بود من منتظر امضا هستم، داد و فریادکنان به سمتم آمد،  قسم می خورد نمی گذارد جناب سرهنگ – معاون نیروی انسانی- کارتم را امضا کند چون من تخلفش را به ناحق – به ادعای خودش – رد کرده ام و می خواهد برود بازرسی و از من شاکی شود و نگذارد که به من کارت پایان خدمت بدهند.

فایده ای نداشت برایش توضیح می دادم که انجام وظیفه کرده ام و ارجاع من مبنی بر گزارش زیردستانم بوده و اگر آنها هم اشتباهی کرده اند من نمی دانسته ام و در آن شرایط مجبور بودم به گزارش زیردستانم اعتماد کنم که اگر نمی کردم هیچ کاری از پیش نمی رفت، همچنانکه رییس او نیز مجبور است به گزارشات او – خواه درست، خواه نادرست- اعتماد کند.

فکر کردم اگر جلسه ی سرهنگ تمام شود و او همچنان داد و فریاد کند شاید سرهنگ هم به جانبداری از پرسنلش چند روزی – حداقل – امضای کارت را عقب خواهد انداخت و باید با خواهش و التماس و منت کشی سرگرد کارتم را بگیرم، این شد که مستقیم رفتم دفتر امیر فرمانده ی انتظامی استان و از انجایی که مرا می شناخت – به عنوان فرمانده ی یگان دژبانی اش – از او خواستم که خودش بر من منت بگذارد و کارت مرا امضا کند و او هم که تصور می کرد که با این کار از زحمات من در یگان قدردانی کرده است، کارت را امضا کرد.

کارت امضا شده به امضای امیر را برای مهر نهایی پیش سرگرد بردم و بش گفتم "حالا هر کاری می خوای بکن، کارتو خود امیر امضا کرده، جرات داری مهرشو نزن... ولی اون وقت باید خودت جواب امیرو بدی" حرصش گرفته بود ولی ناچار باید مهر می زد وگرنه تمرد از دستور و اهانت به مافوق در پرونده اش درج می شد و برایش گران تمام می شد، کارت را مهر کرد و بیرون آمدم، دوباره آزاد شده بودم.

 

 

فال هفدهم

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور