بزن و بکوب داریم...

گفتم: امروز عروسی یکی از بهترین دوستامه. گفت: ا ِ ِ دختره؟!!! گفتم: نه پسره! چطور مگه؟ گفت: دخترا عروسی می کنن پسرا دومادی..... حالااااااااا.... امروز دامادی یکی از بهترین دوستامه و خیلی خوشحالم

8/8/88 (2)

دبیرستان که تمام شد خیلی دل تنگ بودم که چطور از دوستانی که هفت سال با هم بود جدا شوم. وارد دانشگاه که شدم از همان اول دل تنگ تمام شدن دانشجویی و دل کندن از دوستان بودم و می ترسیدم از روزی که دیگر دوستان دانشگاه را هم نبینم و سالها بگذرد و از آنها بی خبر باشم. خیلی تلاش کردم که رابطه ها را ادامه بدهم چرا که همه ی بچه های همکلاس دانشگاه را دوست دارم و عاشقشان هستم. یکی از طرح هایی که در خوابگاه گرفته شد، همان خوابگاهی که در پست های قبل تعریف کردم که منشا تصمیم گیری های مهم دانشکده بود اتاق ما، این بود که مثل فیلم ضیافت کیمیایی یک روز را چند سال بعد از فارغ التحصیلی تعیین کنیم که همه ی بچه ها از هر جای دنیا که باشند بیایند و دور هم باشیم و از حال و روز هم باخبر شویم.

تصویب شد هشت هشت هشتاد و هشت ساعت هشت صبح محوطه ی دانشگاه.

تو کلاس مطرح شد و یکی از استادها که رابطه ی خوبی با بچه ها داشت را هم باخبر کردیم. دکتر ملکیان استاد شبکه، مهندسی اینترنت و نفوذگری در شبکه.

روزها و سالها گذشت تا به 8/8/88 نزدیک می شدیم، همه ی بچه ها در تکاپو بودند که برنامه ای داشته باشیم و یکی از دل مشغولی ها این بود که نکند به خاطر این جریانات اخیر، مسوولین دانشگاه از ورود ما به دانشگاه جلوگیری کنند. هماهنگی ها با بچه ها و استاد ملکیان از طریق ای میل و فیس بوک انجام می شد. استاد ملکیان زحمت کشید و با دانشگاه هماهنگ کرد و سالن گرفت.

روز موعود فرارسید. اولین نفر رفتم. البته قبل از همه خود استاد ملکیان بود که آمده بود. استاد ملکیان تو این سالها هر جا که درس داده بود به دانشجوهاش گفته بود که هشت هشت هشتاد و هشت بیایند دانشگاه ما، کم کم همه داشتند جمع می شدند، باورم نمی شد، سیصد چهارصد نفر آمده بودند. از احساس خوبم و ذوق زدگیم چیزی نمی نویسم چون قلمم ضعیف است و نمی توانم در این باره بنویسم.

ساعت نه همه توی سالن جمع شده بودند، استاد گفت که مجری برنامه شوم، برنامه ای در کار نبود، نمی خواستیم رسمی باشد، رفتم روی سن و خوش آمدی گفتم و کسی آمد و قرآن خواند و بعد از آن هر که داوطلب می شد را روی سن می آوردیم و از خاطرات دانشجویی و کلاس های دکتر ملکیان می گفت و من هم ژانگولر در می آوردم. دوباره قرار گذاشتیم برای یک دوی نود و سه همانجا. خیلی خوش گذشت.

ساعت دوازده باید سالن را تحویل می دادیم. یک، دو ساعتی هم عکس گرفتن ها در محوطه دانشگاه طول کشید و بعد از آن بچه های همکلاسی، 78ایها، زدیم به کوه و دشت و تا غروب با هم بودیم و جایی هم ناهار زدیم و تو سر کله ی هم زدیم و گفتیم و خندیدیم و قرار گذاشتیم برای مسافرت چند روزه ی تابستانی و آخر سر بغض کردیم از دل تنگی و از هم جدا شدیم و تا چند روز مست بودیم از شوری که داشتیم.   

 

 

هشت هشت هشتاد و هشت

نقد و نظر درباره ی کتاب - مجله الکترونیکی بلوط

گزارش تصویری نشست ادبیات کردی و معارفه ی کتاب در نمایشگاه کتاب کرمانشاه - مجله الکترونیکی بلوط

مصاحبه من با هفته نامه ی ندای جامعه و نقد و نظر - هفته نامه ی ندای جامعه

نقد و نظر درباره ی کتاب - هفته نامه ی صدای آزادی

 

8/8/88

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت؛ یک قرار ده ساله با بچه های همکلاسی دانشگاه، یکی از بهترین روزهای زندگیم و یه دلتنگی آخر روز که دیگه اون روزای خوش دانشگاه برنگردد دریغا!

رخصت...

یک دو روزی است مریضم سخت. از قضا انگار هنوز طعم نویسنده ی کتاب دار بودن را نچشیده باید رخت بربندم. خلاصه حلال کنید اگر مردم.