روز کامپیوتر
آن روزها در همه ی محافل کامپیوتری موضوع ویروس "وای تو کی" یا همان ویروس سال دوهزار نقل مجلس بود و همه از اعتصاب کامپیوترها در آغاز سال نو میلادی (2000) می ترسیدند. سوژه ی خوبی بود برای اعلام روز کامپیوتر در دانشگاه.
به بچه های انجمن علمی کامپیوتر که ورودی های 76 بودند طرحم را پیشنهاد کردم و آنها هم قبول کردند و با مسوولین دانشگاه مذاکراتی کردند و قرار شد برنامه ریزی و اجرای برنامه به عهده ی من و هم ورودیهایم قرار بگیرد. کمتر از دو ماه بود که دانشجو شده بودیم و قرار بود همچو کار بزرگی انجام دهیم، سخت بود.
بعد از یکی از کلاس ها از بچه های هم ورودی خواستم که بمانند و درباره ی طرح و مسولیتی که به عهده ی ما گذاشته شده بود گفتم و از آنها خواستم هر کس طرحی دارد و می تواند کمکی کند قدمی پیش بگذارد و آبروی ورودی را بخرد.
چند روزی گذشت و خبری نبود تا اینکه کژال اعلام آمادگی کرد. کژال از گروه سه تفنگدار بود، سه دختر تهرانی کلاس که همه ی کارهایشان با هم بود و معروف شده بودند به سه تفنگدار؛ کژال، ماریا و سپیده.
آن روز بعد از کلاس من و کژال و ماریا توی کلاس ماندیم و از برنامه ها گفتیم و گفتیم و قرار شد که یک ویژه نامه هم برای آن روز چاپ کنیم و از فردای آن روز دفتر انجمن علمی شد پاتوق گروه ما. کژال، ماریا، سپیده، علی – بهترین دوست و هم اتاقم- ، سیروان و من.
سیروان و سپیده بیشتر نقش سرجهازی داشتند و فعالیتی در گروه نداشتند. کژال برای ویژه نامه کاریکاتور کشید و طنز نوشت، ماریا درباره ی ویروس سال دوهزار مطلب نوشت و علی هم مطالبی تهیه کرد و همه ی آنها را من و کژال به نثر قرن پنجم بازنویسی کردیم و تایپ شد و ویژه نامه تکثیر شد و برای توزیع در "روز کامپیوتر" اول ژانویه دوهزار – یازدهم دی ماه 78 – آماده شد.
یکی از سالن های دانشگاه را هم برای آن روز رزرو کردیم و از مدیر گروه و یکی از اساتید هم قول سخنرانی گرفتیم و برای شاد شدن برنامه هم مسابقه هایی برای دخترها و پسرها طراحی کردیم و همه چیز آماده بود برای یک جشن خوب دانشجویی.
روز موعود فرا رسید، از صبح ویژه نامه ها را پخش کردیم و متلک ها شنیدیم از غیر همرشته ای های سال بالایی. شب که جشن شروع شد، من مجری برنامه بودم و کژال مجری مسابقه ی دخترها و سیروان مجری مسابقه ی پسرها.
برنامه مان خوب پیش می رفت تا اینکه سیروان روی سن با یکی از مسابقه دهنده ها درگیر شد و کار بالا گرفت و دلخوری هایی به وجود آمد.
فردای آن روز روی برد انجمن علمی بیانیه ای علیه ما – دست اندرکاران جشن- زده بودند و بچه های انجمن علمی ورود دار و دسته ی ما را به انجمن قدغن کردند.
دست های پشت پرده
شب ها با بچه ها نقشه ها می ریختیم برای کلاس های فردا. یک شبی تصمیم گرفتیم برای اینکه جو خشک حاکم بر روابط دخترها و پسرها شکسته شود یکی از بچه ها یک تولد صوری راه بیندازد و شیرینی ای بدهیم و یخ روابط را آب کنیم. یکی از بچه ها داوطلب شد و دنگ ها برای خرید شیرینی جمع شد و فردا با اجرای نقشه نرم نرمک یخ روابط رو به آب شدن نهاد.
یک، دو هفته ای که گذشت از شروع سال تحصیلی و پایگاه خوبی پیدا کردم توی پسرها، شبی همه شان را توی اتاقم جمع کردم و سخنرانی ای سر دادم من باب مزایای انتخاب یک نفر به عنوان نماینده ی کلاس و کارهایی که با وجود نماینده می توانیم انجام دهیم و ....
قرار بر این شد که یک نماینده از پسرها داشته باشیم یک نماینده از دخترها، نماینده ی دخترها را هم اصرار داشتم باشد چون اگر دخترها را هم شریک می کردیم در امور ورودی، به این بهانه می توانستیم سطح روابط دخترها و پسرها را از معاون وزیر به رییس جمهور ارتقا بدهیم، همه ی پسرها با توجه به دلایلی که برشمردم با طرح موافقت کردند و قرار شد که از بین پسرها دو نفر کاندیدا شوند ولی همگی به یک نفر آنها رای بدهیم و نفر دیگر فقط برای این کاندیدا شود که خدای نکرده دخترها فکر نکنند که ما دست به یکی کرده ایم و می خواهیم کسی را تحمیل کنیم. مصوب شد که طرح موضوع انتخابات در کلاس به عهده ی من باشد.
فردا که درس استاد تمام شد من بلند شدم و از استاد خواستم که به عنوان ناظر انتخابات در کلاس بمانند و همان سخنرانی شب پیش را این بار در حضور دخترها هم تکرار کردم و خواستم که کاندیداهای پسر و دختر خودشان را معرفی کنند و همانجا رای گیری کنیم و نمایندگان معلوم بشود و ...
آن دو نفری که شب قبل توافق شده بود بر حضورشان به عنوان کاندیداهای پسرها، خودشان را معرفی کردند و من اسمشان را روی تخته نوشتم و از دخترها هم یک، دو نفری کاندیدا شدند که اسم آنها را هم نوشتم، می خواستیم رای گیری را شروع کنیم که استاد پیشنهاد داد چرا تو خودت هم کاندیدا نمی شوی و پشت بندش هم چند نفری از دخترها تکرار کردند و من هم در عین تواضع! اسم خودم را به انتهای لیست اضافه کردم هر چند می دانستم پسرها حواسشان هست و به من رای نمی دهند و رای دخترها هم آنقدر زیاد نیست که من رای بیاورم.
برگه های رای را که جمع کردیم در کمال ناباوری من نماینده ی پسر شده بودم، گویی خیلی از پسرها قول و قرارهای شب قبل یادشان رفته بود و به من رای داده بودند، هر چند تا مدتها همان کسی که قرار بود رای ها به او داده شود از من دلگیر بود و خیال می کرد این نقشه ی قبلی بوده و می خواستیم او را سنگ روی یخ کنیم.