سربازی هم تموم شد...
زبانم مثل چوب خشک شده بود و چشم هایم سیاهی می رفت و سرم گیج می زد و گوش هایم کیپ شده بود و در عین حال صدای قلبم مثل صدای تبل بزرگ دسته ی موزیک نظامی توی گوشم می پیچید و پاهایم دیگر یارای جلو رفتن نداشتند ولی تصور شادمانی ای که بم دست می داد از اینکه توانسته ام به آخر خط برسم باعث می شد از دویدن دست برندارم و همچنان پاکشان به سمت جلو بروم.
مهم نبود مقام بیاورم، همین که می توانستم تا خط پایان مقاومت کنم و دست از تلاش برندارم برایم بزرگترین موفقیت بود. ده، پانزده متری که به خط پایان مانده بود چند نفری را که به پایان رسیده بودند را می دیدم، به نظرم هیچکدامشان حتا آنکه نفر اول شده بود ان طوری که من فکر می کردم خوشحال نبودند، یعنی خوشحال بودند ولی یک خوشحالی معمولی، از آن نوعی که آدم با خوردن یک شکلات هوبی هم بش دست می دهد. تصور می کردم که اینها نمی دانند که چه کاری کرده اند و ارزش کارشان را نمی دانند و به خاطر همین هم خوشحالی شان یک خوشحالی معمولی ست، فکر می کردم من اگر به خط پایان برسم همه چیز فرق خواهد داشت ولی نمی دانم چرا همین که از خط پایان گذشتم همه چیز ناگهان تغییر کرد، اصلا گذشتن از خط طعم خاصی نداشت، مثل خیلی از کارهای دیگر فقط تمام شده بود تمام...
امروز هم که به خط پایان دوره ی سربازی رسیدم دقیقا همان حس را داشتم، حسی که فکر می کردم باید شور و شعفی خاص باشد ولی حس به پایان رساندن یک کار بود مثل کارهای دیگر فقط همین...
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد