باد ما را خواهد برد...
1- از همه ی دوستای خوبم که کامنتی، اس ام اسی، تلفنی و خلاصه همه جوره بم تبریک گفتن برا تولدم، متشکرم شدیداً.
2- تو دو پست قبل نوشته بودم میدان مصدق تو کرمانشاه، خیلیا جالب بود براشون، عرض کنم که اسم این میدان قبل از انقلاب میدان شاه بوده و بعد از انقلاب مدتی تغییر اسم میده به میدان مصدق ولی بعداً با برکنار شدن ملی مذهبیون و طرد اونا از طرف حکومت اسم این میدانو میذارن کاشانی ولی مردم کرمانشاه هنوز این میدانو به اسم جاویدان مرحوم دکتر مصدق می شناسند.
3- راهنمایی و دبیرستان رو تو مر کز آموزشی شهید بهشتی (سمپاد) کرمانشاه درس خوندم و خیلی از داشته های فکریم رو مدیون اونجا هستم و به خصوص کتابخانه ی خوبی که داشت که انصافاً کتابخانه ای بزرگتر و بالاتر از حد و اندازه های یک دبیرستان بود.
چند روز پیش رفتم مدرسه ی قدیمی که هم خاطراتی تازه کنم و هم چند جلد از کتابمو به کتابخانه ی مدرسه هدیه بدم که یه جورایی ادای دین کرده باشم به اونجا. مدیر جدید مدرسه یکی از دبیرهای خیلی خوب قدیمی بود که با بچه ها رابطه ی خوبی هم داشت و چون سن و سال زیادی هم نداشت آن روزها خیلی با بچه ها عیاق شده بود و مدیر شدنش خیلی خوشحالم کرد. کلی از خاطرات با هم حرف زدیم و خیلی دوست داشتم همه ی قسمت های مدرسه رو ببینم و زحمت کشید و کلید همه ی آزمایشگاه ها و کارگاه ها و ... رو آورد و همراهیم کرد و همه جا رو بم نشون داد تا رسیدیم به تابلو های عکس فارغ التحصیلان مرکز.
اون سالی که ما فارغ التحصیل شدیم از مرکز مدیر اون موقع دل خوشی از ما نداشت چون تو اون سال آخر درسمون چند جلسه با استاندار گذاشتیم که مدیرو عوض کنیم و حتا رییس سمپاد رو کشوندیم کرمانشاه که خودش بیاد و وضع مرکزو از نزدیک ببینه و شاید اونو عوض کنه و کار به صدا و سیمای استان هم کشید و ... . خلاصه موقعیت مدیر سابق خیلی متزلزل شد و سال بعد هم از کار برکنارش کردند، این شد که با دل پری که از ما داشت عکس هیچ کدام از ما فارغ التحصیلهای اون دوره توی تابلوها نبود. از مدیر جدید خواستم که عکس های ما رو هم اضافه کنه، خیلی دوست داشت که این کار شدنی می بود ولی نمی شد، آخه دولت نهم، سمپاد رو برده بود زیر نظر آموزش و پرورش و دیگه یه سازمان مستقل نیست و در نتیجه همه پرونده های ما به آموزش و پرورش انتقال داده شده بود و اونجا هم به علت کمبود جا همه رو به جز یه سوابق ساده دور ریخته بودند. خیلی دلم تنگ شد، یعنی همه ی هفت سال پیشینه ی ما تو اون مرکز دود شد رفت هوا. یعنی نسل های دیگه که تو اون مرکز درس می خونن هیچ وقت نخواهند فهمید ما هم بودیم.
آره اینجوریه که بعضی وقتا راویان تاریخ کارهایی می کنن که باعث میشن یه عده ای از تاریخ حذف بشن یا کمرنگ بشن. حالا تو این دوره زمونه حکایت مصدق و ... شده حکایت ما و اون مدیر که چشم دیدن ما رو نداشت.