حال ما...
روزگاري بود كه اسير تصاريف زمانه و بسته ي تقلب ايام بودمي و آفات بر من مجتمع و از مخادعت و زرق همگنان دل آزرده و رنجور كه ماه رويي گل عارض و سيم ذقن و چست سخن، در غايت حسن و جمال و نهايت صلاح و اطرافي فراهم و حركاتي دل پذير و ملح بسيار و لطف به كمال، به رفق و مدارا مودتي كرد چنانكه مفتون و معجب به شعوذه ي نغز او شدمي و هيچ مناصحت دوستان در نگرفتمي و جانب تحزر و محابا و متانت راي و رزانت رويت فرو گذاشتم و از طريق تلطف و تودد و اعزاز، دل به سفارت برش معروض داشتمي به مجاملت و مواسا، مگر وقعيتي يابم به حضورش و اثر مرضي مشاهدت افتد در وي و استمالتي كند و تألفي در گيرد و به يمن مصاحبت و مرافقتش ايام به كام گردد كه روزگار به طرب و راحت و رضا و ارتياح گذرانم و مؤانست و الفتي در گرفت.
باري چرخ مبغض گرديد و درهاي مكرمت ببست و نقصاني گشت به مصاحبت و دريغي كرد رغبتم را كه به هيچ كياست و ذكا و فطنت نتوانم وجهي انديشم متضمن رضا و شايست و التفات و اغماض او و خلاص تحير خود و رجوع ايام فرحي و صحبت.
آمدم شيرينهگهم تا جان بنازم زير پات
يا بشم قربانيِ او گيس کوتا مَسِ مَس