فرجه ی امتحانها بود و اکثر بچه های دانشگاه حتا بچه هایی هم که خوابگاهی نبودند تو خوابگاه ها جمع شده بودند که گروهی درس بخوانند. جو دانشگاه های تهران متشنج شده بود و ل با س ش خ ص. ی. ها می ریختند تو خوابگاه ها و بچه ها را می زدند. شب های قبل ریخته بودند تو دانشگاه های امیرکبیر و علامه. غروب که شد ل با س ش خ ص. ی. ها دور تا دور دانشگاه ما را محاصره کردند. موتورهای دو سرنشین. هر سرنشین، غول بی شاخ و دمی که یک چماق هم دستش بود و رجز می خواند. هول و ولایی افتاده بود به جان بچه ها. رییس بسیج را هم که برای مذاکره با آنها فرستاده بودیم کتک زده بودند و با سر و روی خونین برگشته بود. بچه های رادیکال تر انجمن اسلامی شروع کرده بودند به ساخت کوکتل مولوتف برای حمله به ل با س ش خ ص. ی. ها. آخوند پیش نماز مسجد عباش را پهن کرده بود تو محوطه و خودش وسط نشسته بود و داد می زد هر کس می خواهد در امان باشد برود و کنار او بنشیند چون انها با لباس پیغمبر کاری ندارند و به حرمت لباس پیغمبر به پناه گرفته های این لباس تعرض نمی کنند، چند تایی خوش خیال به عبا پناه برده بودند. همه تو محوطه جمع شده بودند و اخبار می رسید که چند تایی از بچه هایی را که می خواستند به دانشگاه وارد شوند کتک زده اند و دستگیر کرده اند. شب اسامی دستگیر شده های دانشگاه را رادیو بی بی سی هم اعلام کرد. بین آنها کسانی هم بودند که اصلا نمی دانستند سیاست یعنی چه. کوکتل مولوتف های گروه تندرو آماده شده بود و تصمیم گرفته بودند که بروند جلو در اصلی دانشگاه و مبارزه را شروع کنند، خبر به رییس دانشگاه رسیده بود و ترسیده بود از اینکه اگر بچه ها شروع کننده ی درگیری باشند ل با س ش خ ص. ی. ها به صبح نرسیده دانشگاه را ویران کرده اند. من و چند نفر از بچه ها را خواستند دفتر رییس دانشگاه. از ما خواستند با توجه به حرف شنوی بچه ها از ما، نگذاریم که بچه ها شروع کننده ی درگیری باشند.
از دفتر رییس که بیرون آمدیم، گروه مبارز حرکت کرده بودند به سمت در اصلی. دوان دوان بهشان رسیدیم و هر چه اصرار می کردیم افاقه نمی کرد. به در اصلی که رسیدیم جمعیت موتورسوارها بیشتر شده بود و چماق هاشان را تو هوا می چرخاندند و بد و بیراه می گفتند. بچه ها پا پس کشیدند ولی همان جا ماندند و شروع کردند به شعار دادن. هر کاری می کردیم که برگردند و آنها را بیشتر کفری نکنند قبول نمی کردند. گروهی از موتورسوارها بخشی از دیوار دانشگاه را خراب کردند و از انجا وارد شدند و با بعضی بچه هایی که آنجا بودند درگیر شدند و با مداخله ی نگهبانهای دانشگاه عقب نشستند.
پیشنهاد دادم برگردیم و تو خوابگاه ها سنگر بگیریم چون محوطه به خاطر وسعتش و عدم کنترل ما رو همه ی طول دیوار دانشگاه خطرناکتر است و امکان ضربه خوردن ما بیشتر، اگر تو خوابگاه ها تله بگذاریم با توجه به کنترلی که رو مکان داریم راحت تر می توانیم در صورت حمله پیروز بشویم.
برگشتیم به محوطه ی اصلی و همه ی بچه ها را هدایت کردیم به خوابگاه ها. دور تا دور خوابگاه ها پانصد، ششصد نفری از بچه ها را با لوله و چوب مسلح کردیم برای پاس دادن. کوکتل مولوتف ها را به بچه های طبقه ی اول دادیم که اگر ل با س ش خ ص. ی. ها از سد پاسی ها گذشتند انها مقابله کنند. بچه های طبقه های بالاتر هم همه، کتری های آب جوش را اماده در دسترس گذاشته بودند که بتوانند از آن بالا اب جوش بریزند رو آنها.
سازمان رزم چیده شد و با نگهبانی های درهای دانشگاه هم هماهنگ شد به محض ورود انها به ما خبر بدهند. تا صبح معاون دانشجویی چند باری سرکشی کرد و امیدواری می داد که نیرو انتظامی پشتیبان ما خواهد بود. نبود اما.
تا صبح هیچ کس نخوابید. صبح اوضاع بهتر شده بود. دم غروب باز هم موتورسوارها آمدند، اینبار بچه های بیشتری را گرفتند و زدند و دستگیر کردند. شب درگیری اطراف در اصلی شروع شد. چماق بود و گاز اشک آور و خون... روز بعد دانشگاه تعطیل شد و امتحان ها افتاد شهریور... بچه ها به شهرهاشان برگشتند... بعضی ها دستگیر شدند و مدتی بعد آزاد شدند...