تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی

ولادت مولا علی شاه مردان پیشوای عاشقان و عارفان بر همه ی دوستدارانش مبارک. در وصف مولا هر چه بنویسیم کم است، دریایی است بی کران که هیچش کران نمی بینم.

 

چند سال پیش اثاث کشی داشتیم به منزل جدید و چندتا از فروشنده ها و خدمه ی داییم هم اومده بودند کمک.... یه پسره ی هفده هجده ساله ی تنومند و ساده دلی هم به اسم غلام توی این جماعت بود که خیلی کمک کرد. یه کمد دراور هم داشتیم که بد قلق بود برای جابجا کردن و سنگین حتی با اینکه کشوهاش رو در آورده بودیم، غلام اصرار داشت که یه نفره اونو چند طبقه بالا بیاره و هر چقدر هم مانعش شدیم افاقه نکرد، بالاخره به چه والذاریارتی کمدو بالا برد.

چند روز بعد ماجرای اثاث کشیو برا بقیه همکاراش که نیومده بودند تعریف کرده بود، گفته بود " پاپتی اینا یه کمد داشتند که بش می گفتند دلاور بس که سنگین بود."

 

امروز این فضای رایگان من روی نت بسته شد و نتونستم فال آپلود کنم تا پیدا کردن یه جای جدید فعلا از فال معذورم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:48  توسط پاپتی  | 

یه آخوندی هست توی کرمانشاه، به اسم "شیخ انصاری"، چهل سالی میشه که امام جماعت یه مسجدیه، خیلی شوخ طبع که روایات زیادی هم از بیاناتش نقل می کنند. می گن توی همین روزهایی که گرانی فشار آورده به مردم، یه بار رو منبر میره و میگه" آی مردم دعا کنید امام زمان بیاد، به خدا اگه امام زمان بیاد خوشمان میشه مث زمان شاه"

 

 فال پنجم

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:48  توسط پاپتی  | 

روز مادر رو به همه ی مادرها و همه ی کسایی که قراره مادر بشن تبریک می گم.

پ.ن. سرما خوردم شدید!!! نتونستم فال بخونم هر چند منتظر صدای من نبودید ولی عذر می خوام که این پست فال نداره.... حیفم اومد تبریک نگم هر چند نتونستم فالی بخونم..

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:40  توسط پاپتی  | 

بچه که بودم دایی بزرگم که ازدواج کرد به دلایلی پدربزرگم مخالف بود و به همین خاطر برا شروع زندگیشون هیچ کمکی نکرد و با وجود آنکه پدربزرگم دارایی زیادی داره ولی داییم مجبور شد زندگیشو با مستاجری شروع کنه و از این بابت مادربزرگم خیلی ناراحت بود و غصه می خورد.

توی کرمانشاه یه تپه ی بزرگی بود که هیچ جانداری روی اون لانه نساخته بود و همین جوری لخت و عور وسط شهر ول شده بود، این کوه نزدیکی های خانه ی مادربزرگ بود و هر وقت چشم مادربزرگ بش می افتاد، آهی می کشید و با لهجه ی شیرینش می گفت " آخه خدا! قربان او عظمتت! از مُلکت کم نمی شه که.... چه می شد هی سر ای کوه یه خانه ای به ای پسر مه بدی؟!!!"... "آخه مامان بزرگ کدام آدم عاقلی میره سر این کوه خانه کنه؟!!" ... "عیب نداره! بس نی هی یه سقفی هست تو ای دنیا که مال خودش باشه"

از قضا با رشد جمعیت و برگشتن دوباره ی کرمانشاهی های جنگزده، روی این کوه هم شروع شد به ساخت و ساز و تبدیل شد به یکی از بهترین محله های شهر کرمانشاه.....

حالا داییم یکی از بزرگترین، مجهزترین و گرانترین خانه های شهر با قیمت میلیاردی رو درست بالای همون کوه داره!!!

 

 

پ.ن. سفارش هر نوع دعای بخت گشا، خرید خانه و باغ، دفع چشم بد، افزایش محبت همسر و سکته ی مادر شوهر پذیرفته می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فال چهارم

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:42  توسط پاپتی  | 

از بس توی این بلاگهای مختلف آدم میره از عاشقی می نویسند دلم عاشقی می خواد بد!!!!!!!!!!! هی جوونی کجایی که یادت به خیر!!!!!

فال سوم

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط پاپتی  | 

سهراب سپهری توی خاطراتش می نویسه که در دبستان معلم نقاشی ای داشته که یه روز سر کلاس تصمیم می گیره برا مدل نقاشی بچه ها یه اسب بکشه، شروع می کنه به کشیدن؛ سر اسبه رو با مهارت میکشه، گردن، تنه، ران ها و پاها را خیلی خوب میکشه تا می رسه به سُم، چند باری تلاش می کنه و عاقبت نمی تونه بکشه و گریز رندانه ای می زنه و پاهای حیوان رو وسط علفزاری می کشه که نیازی به سم نداشته باشه. یکی از بچه ها که عجز معلم رو می بینه داد می زنه "حیوان سم نداره" معلم که حالا پیروز نبرد نقاشیه جواب میده "حیوان علف نمی خواد؟!"

اینا رو گفتم که بگم فال اول رو که گذاشتم به نظرم کیفیت ضبط و همچنین صدای خودم خیلی خوشایند نبود و صدای پس زمینه را بلندتر کردم که عیب کار رو بپوشونه!!! از دوستای عزیز که راهنماییم کردند بسیار ممنونم... فدای همه ی شما...

 

فال دوم

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود

مهرورزی* تو با ما شهره ی آفاق بود

 

* این مهرورزی هیچ ربطی به ا ح م د ی ن ژ ا د نداره!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط پاپتی  | 

سال اول سال اول دانشگاه که بودم، یه روزی با یکی دو نفر از دوستا در حال قدم زدن و سیگار کشیدن بودیم که یه جمعیتی با پلاکاردهایی رو دیدیم که راهپیمایی میکردند، ما هم از سر کنجکاوی رفتیم قاطی جمعیت، هنوز چند قدمی اونا رو همراهی نکرده بودیم که یهو متوجه شدیم جمعیت متوقف شده و همه دارند با تعجب مارو نگاه می کنند، تصادفا چشممون به پلاکاردهاشون خورد و سوت زنان جمعیتشونو ترک کردیم و به روی خودمون هم نیاوردیم و با فراغ بال به ادامه ی سیگار کشیدنمون پرداختیم؛ روز هوای پاک بود و اونا هم برای مبارزه با آلوده کردن هوا داشتند راهپیمایی می کردند.

 

پ.ن. از امروز تصمیم گرفتم اگه استقبال بشه هر بار که آپ می کنم یه فال از حافظ با دکلمه ی خودم اینجا بذارم، البته با امکانات محدود خانگی ضبط شده و طبیعتا ایرادهای زیادی هم داره، چه در کیفیت ضبط و چه در کیفیت صدا و دکلمه ی من!

فال اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط پاپتی  | 

 

چند وقتیه که احساس می کنم همه چیز و همه کسو می تونم دوست داشته باشم بی هیچ چشمداشتی، احساس می کنم همه ی دنیا اونقدر می ارزد که دوستش داشته باشم، همه آنقدر دوست داشتنی هستند که بتوانم جایی برای آنها در قلبم باز کنم.

                آنقدر  پیشرفت کرده ام که حتا ا ح م د ی ن ژ ا د* و بوش را هم دوست دارم بی آنکه از آنها بخواهم که نظم دنیا را بر هم نزنند و بگذارند مردم دنیا به آسودگی زندگی کنند، حتا چاوز، مورالس، اورتگا،  حامد کرزای، جلال طالبانی، پوتین، اسماعیل حنیه و سید حسن نصرالله را هم دوست دارم بی آنکه از آنها بخواهم برای سرمایه های ایران کیسه ندوزند، بان کی مون، ساراکوزی، پرویز مشرف و ملا عمر و … را بی انکه بخواهم شرشان را از سر دنیا کم کنند دوست دارم، من اصلا همه ی سیاستمداران را دوست دارم.

                شارون استون را بی آنکه بخواهم در فیلمهایش بدنش را برای لذت بیشتر من برهنه کند دوست دارم، استالونه را بی آنکه بخواهم در فیلمهایش ناجی جهان باشد و همه ی بدکاران را به سزایشان برساند دوست دارم، لوپز را بی انکه بخواهم با باسنش همه را در کف بگذارد دوست دارم، جولی، کیدمن، پیت، داگلاس و … را دوست دارم. من همه ی بازیگران و خوانندگان را هم دوست دارم.

              بیل گیتس را بی انکه از او بخواهم حتا یک نسخه ی رایگان از ویندوزش را به من بدهد دوست دارم، بیژن را بی انکه از او بخواهم حتا یک پیراهن به من بدهد دوست دارم، من همه ی پولدارهایی را که می شناسم و یا نمی شناسم دوست دارم.

                من همه را دوست دارم، همه ی همه ی دنیا را.  

                   آهای! تهمت نزن!! عاشق نشده ام! اصلا کدام آدم عاشقی را می شناسی که سیاستمدارها را دوست داشته باشد؟! ها!!!!!!!!

                  اگرچه باورم نمی کنی، به سادگی قسم

                  من آخرین فرشته ی خدای این حوالی ام!... (جلیل آهنگر نژاد)

             *به خاطر فیلتر نشدن بلاگم مجبور بودم الفاظ رکیک را به صورت حروف مقطع بنویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:11  توسط پاپتی  | 

روزگار غریبی است نازنین!!!

این پست نوعی اعلام زنده بودن بنده است!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:12  توسط پاپتی  | 

مگر مي شود آدم چيزي را خيلي دوست داشته باشد و گم بكند و يادش هم برود، ولي خب من گم كرده ام ولي يادم نرفته است كه چه چيزهاي ارزشمندي را گم كرده ام.

معمولا بعد از عيد تا مدتي بازار بلاگستان رونقي ندارد و اين شد كه گفتم شايد بازي اي از  جنس بازي هاي بلاگي رونقي بياورد به اين بازار. بازي "دوست داشتني هاي گمشده ي فراموش ناشدني"، هر چند گويي اسمش خيلي طولاني شد.

قرار بازي همان است كه در بازي هاي ديگر بوده، يعني پنج گمشده ي دوست داشتني  ِ فراموش ناشدني و پنج مهمان به بازي؛

1-   يك جعبه ي شش گوش كوچك نقره بود از عهد صفويه كه قرآني به خط ريز از همان دوران را درون خود داشت و مرسوم بود در خانواده ي ما كه اين ميراث از پدران به پسر ارشد به هنگامه ي بلوغ برسد و دست به دست و پشت به پشت رسيده بود تا به من، نمي دانم كدام شير پاك خورده اي همان سالهاي آغازين بلوغ از من ربود و الان در كلكسيون كه بايد باشد؟! هنوز خودم را سرزنش مي كنم از بابت نالايقي ِ خودم كه ميراث خانوادگي را مفت به باد دادم.

2-   يك كتابي بود از نسخ خطي دوران ماضي، قصص القرآن نوشته ي ابوبكر عتيق نيشابوري، كه علاقه ي زيادي داشتم به خواندنش در سالهاي 12 و 13 سالگي، امانت دادم به پسر خاله ام و لاشه اش برگشت بعد از چند سال.

3-   بچه كه بودم و جنگ بود و آوارگي، يك بار كه مي خواستيم به جبر ِ جنگ كرمانشاه را ترك كنيم، من و خواهرم چند سكه ي پنج توماني داشتيم از آن سكه هاي زرد كه آن روزها گنجي بود براي بچه اي به سن و سال من، روز رفتن تصميم گرفتيم سكه ها را توي باغچه كنار درخت آلبالو دفن كنيم كه برگشتني از آوارگي هر دوتايمان گنجي داشته باشيم، گنجي به وسعت آرزوهاي كودكاني پنج و سه ساله، آوارگي ها تمام شد و برگشتيم، هر چه باغچه را زير و رو كرديم از گنجمان خبري نبود كه نبود، بي اغراق بگويم باغچه ي آن خانه را تا همين ده، دوازده سال پيش كه خانه را فروختيم، هزاران بار به اميد يافتن گنج كودكي بيل زدم و نبود كه نبود.

4-   ساز دهني اي داشتم همان دوران جنگ، سوغات سفر حاج بابا از بلاد فرنگ، در همان آوارگي ها، روزي كه پالايشگاه كرمانشاه را زدند مجبور شديم بي هيچ وقت تلف كردني راهي دهات كوهستاني اطراف بشويم و چند قلم لوازم ضروري با خود ببريم و من ساز دهني را فراموش كردم از هول جان به در بردن، چند روز بعد كه برگشتيم خانه را دزد زده بود و ساز دهني مرا هم برده بود.

5-   مداد تراشي داشتم از آنها كه حبابي دارد و خانه اي توي حباب ِ پر از آب و برفي ساختگي، از آنها كه لحظه هاي كودكي را پر مي كرد از روياهاي شيرين، اين يكي را هم توي مدرسه جا گذاشتم و هرگز پيدا نشد.

خب وقت آن است كه دعوت كنم از دوستان كه در اين بازي من در آوردي شركت كنند؛

آلما، افرا، زانيار، خاتون، علي حيدري، محسن

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:27  توسط پاپتی  |