سهراب سپهری توی خاطراتش می نویسه که در دبستان معلم نقاشی ای داشته که یه روز سر کلاس تصمیم می گیره برا مدل نقاشی بچه ها یه اسب بکشه، شروع می کنه به کشیدن؛ سر اسبه رو با مهارت میکشه، گردن، تنه، ران ها و پاها را خیلی خوب میکشه تا می رسه به سُم، چند باری تلاش می کنه و عاقبت نمی تونه بکشه و گریز رندانه ای می زنه و پاهای حیوان رو وسط علفزاری می کشه که نیازی به سم نداشته باشه. یکی از بچه ها که عجز معلم رو می بینه داد می زنه "حیوان سم نداره" معلم که حالا پیروز نبرد نقاشیه جواب میده "حیوان علف نمی خواد؟!"
اینا رو گفتم که بگم فال اول رو که گذاشتم به نظرم کیفیت ضبط و همچنین صدای خودم خیلی خوشایند نبود و صدای پس زمینه را بلندتر کردم که عیب کار رو بپوشونه!!! از دوستای عزیز که راهنماییم کردند بسیار ممنونم... فدای همه ی شما...
پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود
مهرورزی* تو با ما شهره ی آفاق بود
