مگر مي شود آدم چيزي را خيلي دوست داشته باشد و گم بكند و يادش هم برود، ولي خب من گم كرده ام ولي يادم نرفته است كه چه چيزهاي ارزشمندي را گم كرده ام.
معمولا بعد از عيد تا مدتي بازار بلاگستان رونقي ندارد و اين شد كه گفتم شايد بازي اي از جنس بازي هاي بلاگي رونقي بياورد به اين بازار. بازي "دوست داشتني هاي گمشده ي فراموش ناشدني"، هر چند گويي اسمش خيلي طولاني شد.
قرار بازي همان است كه در بازي هاي ديگر بوده، يعني پنج گمشده ي دوست داشتني ِ فراموش ناشدني و پنج مهمان به بازي؛
1- يك جعبه ي شش گوش كوچك نقره بود از عهد صفويه كه قرآني به خط ريز از همان دوران را درون خود داشت و مرسوم بود در خانواده ي ما كه اين ميراث از پدران به پسر ارشد به هنگامه ي بلوغ برسد و دست به دست و پشت به پشت رسيده بود تا به من، نمي دانم كدام شير پاك خورده اي همان سالهاي آغازين بلوغ از من ربود و الان در كلكسيون كه بايد باشد؟! هنوز خودم را سرزنش مي كنم از بابت نالايقي ِ خودم كه ميراث خانوادگي را مفت به باد دادم.
2- يك كتابي بود از نسخ خطي دوران ماضي، قصص القرآن نوشته ي ابوبكر عتيق نيشابوري، كه علاقه ي زيادي داشتم به خواندنش در سالهاي 12 و 13 سالگي، امانت دادم به پسر خاله ام و لاشه اش برگشت بعد از چند سال.
3- بچه كه بودم و جنگ بود و آوارگي، يك بار كه مي خواستيم به جبر ِ جنگ كرمانشاه را ترك كنيم، من و خواهرم چند سكه ي پنج توماني داشتيم از آن سكه هاي زرد كه آن روزها گنجي بود براي بچه اي به سن و سال من، روز رفتن تصميم گرفتيم سكه ها را توي باغچه كنار درخت آلبالو دفن كنيم كه برگشتني از آوارگي هر دوتايمان گنجي داشته باشيم، گنجي به وسعت آرزوهاي كودكاني پنج و سه ساله، آوارگي ها تمام شد و برگشتيم، هر چه باغچه را زير و رو كرديم از گنجمان خبري نبود كه نبود، بي اغراق بگويم باغچه ي آن خانه را تا همين ده، دوازده سال پيش كه خانه را فروختيم، هزاران بار به اميد يافتن گنج كودكي بيل زدم و نبود كه نبود.
4- ساز دهني اي داشتم همان دوران جنگ، سوغات سفر حاج بابا از بلاد فرنگ، در همان آوارگي ها، روزي كه پالايشگاه كرمانشاه را زدند مجبور شديم بي هيچ وقت تلف كردني راهي دهات كوهستاني اطراف بشويم و چند قلم لوازم ضروري با خود ببريم و من ساز دهني را فراموش كردم از هول جان به در بردن، چند روز بعد كه برگشتيم خانه را دزد زده بود و ساز دهني مرا هم برده بود.
5- مداد تراشي داشتم از آنها كه حبابي دارد و خانه اي توي حباب ِ پر از آب و برفي ساختگي، از آنها كه لحظه هاي كودكي را پر مي كرد از روياهاي شيرين، اين يكي را هم توي مدرسه جا گذاشتم و هرگز پيدا نشد.
خب وقت آن است كه دعوت كنم از دوستان كه در اين بازي من در آوردي شركت كنند؛
آلما، افرا، زانيار، خاتون، علي حيدري، محسن
