تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی

بچه که بودم دایی بزرگم که ازدواج کرد به دلایلی پدربزرگم مخالف بود و به همین خاطر برا شروع زندگیشون هیچ کمکی نکرد و با وجود آنکه پدربزرگم دارایی زیادی داره ولی داییم مجبور شد زندگیشو با مستاجری شروع کنه و از این بابت مادربزرگم خیلی ناراحت بود و غصه می خورد.

توی کرمانشاه یه تپه ی بزرگی بود که هیچ جانداری روی اون لانه نساخته بود و همین جوری لخت و عور وسط شهر ول شده بود، این کوه نزدیکی های خانه ی مادربزرگ بود و هر وقت چشم مادربزرگ بش می افتاد، آهی می کشید و با لهجه ی شیرینش می گفت " آخه خدا! قربان او عظمتت! از مُلکت کم نمی شه که.... چه می شد هی سر ای کوه یه خانه ای به ای پسر مه بدی؟!!!"... "آخه مامان بزرگ کدام آدم عاقلی میره سر این کوه خانه کنه؟!!" ... "عیب نداره! بس نی هی یه سقفی هست تو ای دنیا که مال خودش باشه"

از قضا با رشد جمعیت و برگشتن دوباره ی کرمانشاهی های جنگزده، روی این کوه هم شروع شد به ساخت و ساز و تبدیل شد به یکی از بهترین محله های شهر کرمانشاه.....

حالا داییم یکی از بزرگترین، مجهزترین و گرانترین خانه های شهر با قیمت میلیاردی رو درست بالای همون کوه داره!!!

 

 

پ.ن. سفارش هر نوع دعای بخت گشا، خرید خانه و باغ، دفع چشم بد، افزایش محبت همسر و سکته ی مادر شوهر پذیرفته می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فال چهارم

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:42  توسط پاپتی  | 

از بس توی این بلاگهای مختلف آدم میره از عاشقی می نویسند دلم عاشقی می خواد بد!!!!!!!!!!! هی جوونی کجایی که یادت به خیر!!!!!

فال سوم

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط پاپتی  |