تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی

سهراب سپهری توی خاطراتش می نویسه که در دبستان معلم نقاشی ای داشته که یه روز سر کلاس تصمیم می گیره برا مدل نقاشی بچه ها یه اسب بکشه، شروع می کنه به کشیدن؛ سر اسبه رو با مهارت میکشه، گردن، تنه، ران ها و پاها را خیلی خوب میکشه تا می رسه به سُم، چند باری تلاش می کنه و عاقبت نمی تونه بکشه و گریز رندانه ای می زنه و پاهای حیوان رو وسط علفزاری می کشه که نیازی به سم نداشته باشه. یکی از بچه ها که عجز معلم رو می بینه داد می زنه "حیوان سم نداره" معلم که حالا پیروز نبرد نقاشیه جواب میده "حیوان علف نمی خواد؟!"

اینا رو گفتم که بگم فال اول رو که گذاشتم به نظرم کیفیت ضبط و همچنین صدای خودم خیلی خوشایند نبود و صدای پس زمینه را بلندتر کردم که عیب کار رو بپوشونه!!! از دوستای عزیز که راهنماییم کردند بسیار ممنونم... فدای همه ی شما...

 

فال دوم

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود

مهرورزی* تو با ما شهره ی آفاق بود

 

* این مهرورزی هیچ ربطی به ا ح م د ی ن ژ ا د نداره!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط پاپتی  | 

سال اول سال اول دانشگاه که بودم، یه روزی با یکی دو نفر از دوستا در حال قدم زدن و سیگار کشیدن بودیم که یه جمعیتی با پلاکاردهایی رو دیدیم که راهپیمایی میکردند، ما هم از سر کنجکاوی رفتیم قاطی جمعیت، هنوز چند قدمی اونا رو همراهی نکرده بودیم که یهو متوجه شدیم جمعیت متوقف شده و همه دارند با تعجب مارو نگاه می کنند، تصادفا چشممون به پلاکاردهاشون خورد و سوت زنان جمعیتشونو ترک کردیم و به روی خودمون هم نیاوردیم و با فراغ بال به ادامه ی سیگار کشیدنمون پرداختیم؛ روز هوای پاک بود و اونا هم برای مبارزه با آلوده کردن هوا داشتند راهپیمایی می کردند.

 

پ.ن. از امروز تصمیم گرفتم اگه استقبال بشه هر بار که آپ می کنم یه فال از حافظ با دکلمه ی خودم اینجا بذارم، البته با امکانات محدود خانگی ضبط شده و طبیعتا ایرادهای زیادی هم داره، چه در کیفیت ضبط و چه در کیفیت صدا و دکلمه ی من!

فال اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط پاپتی  | 

 

چند وقتیه که احساس می کنم همه چیز و همه کسو می تونم دوست داشته باشم بی هیچ چشمداشتی، احساس می کنم همه ی دنیا اونقدر می ارزد که دوستش داشته باشم، همه آنقدر دوست داشتنی هستند که بتوانم جایی برای آنها در قلبم باز کنم.

                آنقدر  پیشرفت کرده ام که حتا ا ح م د ی ن ژ ا د* و بوش را هم دوست دارم بی آنکه از آنها بخواهم که نظم دنیا را بر هم نزنند و بگذارند مردم دنیا به آسودگی زندگی کنند، حتا چاوز، مورالس، اورتگا،  حامد کرزای، جلال طالبانی، پوتین، اسماعیل حنیه و سید حسن نصرالله را هم دوست دارم بی آنکه از آنها بخواهم برای سرمایه های ایران کیسه ندوزند، بان کی مون، ساراکوزی، پرویز مشرف و ملا عمر و … را بی انکه بخواهم شرشان را از سر دنیا کم کنند دوست دارم، من اصلا همه ی سیاستمداران را دوست دارم.

                شارون استون را بی آنکه بخواهم در فیلمهایش بدنش را برای لذت بیشتر من برهنه کند دوست دارم، استالونه را بی آنکه بخواهم در فیلمهایش ناجی جهان باشد و همه ی بدکاران را به سزایشان برساند دوست دارم، لوپز را بی انکه بخواهم با باسنش همه را در کف بگذارد دوست دارم، جولی، کیدمن، پیت، داگلاس و … را دوست دارم. من همه ی بازیگران و خوانندگان را هم دوست دارم.

              بیل گیتس را بی انکه از او بخواهم حتا یک نسخه ی رایگان از ویندوزش را به من بدهد دوست دارم، بیژن را بی انکه از او بخواهم حتا یک پیراهن به من بدهد دوست دارم، من همه ی پولدارهایی را که می شناسم و یا نمی شناسم دوست دارم.

                من همه را دوست دارم، همه ی همه ی دنیا را.  

                   آهای! تهمت نزن!! عاشق نشده ام! اصلا کدام آدم عاشقی را می شناسی که سیاستمدارها را دوست داشته باشد؟! ها!!!!!!!!

                  اگرچه باورم نمی کنی، به سادگی قسم

                  من آخرین فرشته ی خدای این حوالی ام!... (جلیل آهنگر نژاد)

             *به خاطر فیلتر نشدن بلاگم مجبور بودم الفاظ رکیک را به صورت حروف مقطع بنویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:11  توسط پاپتی  |