اون زمانایی که دانشجو بودم یه سال زمستان خیلی سرد شد، تقریبا مث امسال. آب گرم و شوفاژهای خوابگاه ها هم چند روزی بود سرد شده بود و هر چقد هم بچه ها به مسوولین دانشگاه اعتراض کرده بودند گوشی بدهکار نبود، تا اینکه بچه ها تصمیم گرفتند جلوی وزارتخانه تحصن کنند.
صبح علی الطلوع چند تا اتوبوس دانشجو راهی شدند و رفتند جلوی وزارتخانه و متحصن شدند، اون روزا من مشغول کار بودم و کمتر توی حال و هوای دانشگاه بودم. دم غروب که داشتم از سر کار برمی گشتم چند نفر از دخترا و پسرا توی محوطه ی دانشگاه درباره ی تحصن حرف می زدند و اتفاقی چند جمله ای ازشون شنیدم، کنجکاو شدم ببینم چه خبر شده؟ تونستن کاری بکنن یا نه؟ یکی از بچه های شورای صنفی از دوستام بود و رفته بود تحصن، بش زنگ زدم که خبری بگیرم. "پاپتی! دهنمون سرویس شد! هوا خیلی سرده و هیچ وسیله ی گرمایشی هم نداریم! وزیر هم هنوز هیچ عکس العملی نشون نداده، ببین اگه می تونی از بچه های خوابگاه چند تایی پتو برامون بیار!" قول دادم که حتما چند تا پتو براشون ببرم، ولی حساب کردم تقریبا 500 نفری هستند و من دست تنها نمی تونم به این تعداد پتو جمع کنم و ببرم، یهو یه فکری به ذهنم رسید، به همون دختر و پسرایی که داشتند حرف می زدم گفتم که برند و توی خوابگاه های پسرا و دخترا اعلام کنند که همه ساعت 8 توی محوطه ی دانشگاه جمع بشند، تا ساعت 8، خودم هم رفتم دفتر بسیج و ازشون میکروفن و آمپلی فایر و ... گرفتم و با کمک بسیجیا سیستم صوتی محوطه رو راه انداختم.
همه که جمع شدند رفتم پشت تریبون و وضعیت متحصنینو توضیح دادم و ازشون خواستم هر کس می تونه پتو و یه مقدار غذای خشک مث خرما و ... بیاره که ببریم برا دوستای متحصنمون. چند تا راستی و چپی هم بعد از من خواستند حرف بزنند و قضیه ی تحصنو سیاسیش کنند که با هو کشیدن جمعیت بی خیال شدند. جمعیت که داشت متفرق می شد که برند خوابگاه و وسایلو بیارند یه عده ای از پسرای بی فرهنگ و اراذل و اوباش که اوضاع رو درهم و برهم دیده بودند به بهانه ی خبر کردن دخترایی که نیومدند و خبر ندارند می خواستند به زور وارد خوابگاه دخترا بشند، دیگه طاقت نیاوردم به چند تا از بسیجی های قلتشن گفتم "واسید دم در خوابگاه دخترا هر پسری به هر بهانه ای نزدیک شد بزنید به مسوولیت من!" اونا هم که خدا فقط برا زدن مردم آفریده، چنان گوشمالی ای به این جماعت اراذل دادند که تا عمر دارند یادشون نره!
البته توی همین مراسم درخواست کمک، یکی دوتا از این تندروهای مثلا معتقد به نظام اومدند و تهدیدهایی هم کردند که فلان و فلان!! ولی خب پاپتی بیدی نیست که با باد این جوجه تندروها بلرزه!!!!
یک، دو ساعت بعد تقریبا هزار تا پتو، صد کیلویی خرما و پنیر و تعداد زیادی نان و مقادیر وافری میوه و چند صد هزار تومنی پول جمع شد! خب حالا چطور اینا رو برسونیم دست بچه ها؟! دانشگاه که ماشین در اختیارمون نمی ذاشت! یک، دو نفرو فرستادم که ماشین بگیرند! تنها ماشینی که حاضر شده بود بار دانشجوهای متحصن معترضو ببره یه مینی بوس بود!!!! به هزار مکافات همه ی وسایلو جا دادیم توی مینی بوس! از دانشگاه بیرون اومدیم به همراه مینی بوس و چند تا از بچه ها و یکی دو تا از خبرنگارای دانشجویی!
هنوز راه زیادی نرفته بودیم که مینی بوس که معلوم بود صاحابش خیلی ترسیده واساد و راننده می گفت تسمه بریده و نمی تونه ما رو ببره! از طرفی هم می ترسه به ما کمک کنه برا خودش شر بشه! ما موندیم و حوضمون! یه نیسان پیدا کردیم و قضیه رو براش گفتیم و قبول کرد! بار زدیم! و خودمون هم روی بار توی اون سرما لرزیدیم تا وزارتخونه! آخر سر هم راننده که کرمانشاهی بود و همشهری از آب درآمده بودیم و مرام لوطیگریش گل کرده بود و دلش به حال دانشجوها سوخته بود هیچ پولی از ما نگرفت!
وسایلو پخش کردیم بین بچه ها و کاش بودید و می دید چه صحنه ی فراموش نشدنی ای بود! قرار شد من برگردم دانشگاه و نذارم فردا هیچ کلاسی برگزار بشه و اگه تا فردا صبح هم هیچ نتیجه ای گرفته نشد چند اتوبوس دیگه از دانشجوها رو روانه ی وزارتخونه کنم. من برگشتم!
صبح، چند نفری رو در ورودی هر کدوم از دانشکده ها گذاشتم و سفارش کردم به هیچ قیمتی نذارند هیچ کس وارد بشه و سر کلاس بره! یه عده از انجمنی های دانشگاه که رگ قانونمداریشون گل کرده بود مخالف بودند و می خواستند به زور کلاسهارو تشکیل بدند! که با اعتراض همه مواجه شدند و آخر سر هم رییسشون که بعدا یکی از سران دفتر تحکیم وحدت شد اومد و جلوشونو گرفت و از من هم عذرخواهی کرد که دار و دسته ش اراذل بازی درآوردند و رو در روی اراده ی جمعی واسادند! بش توضیح دادم که من نه چپم و نه راستم و نه اعتقادی به این نظام دارم که بخوام به طرفی از این سیستم تمایل داشته باشم ولی الان فقط به دنبال حق خودم و دوستام هستم، دوستایی که هم شامل چپی ها میشه هم شامل راستی ها!
با متحصنین تماس گرفتم که اگه لازمه باز هم دانشجو بفرستیم؟! ولی گفتند که وزیر قول مساعد داده و تا یکی دو ساعت دیگه با معاونین وزیر همه بر می گردند دانشگاه برای حل مشکل!
چند ساعت بعد بچه ها با اتوبوسهای وزارتخونه اومدند و معاونین وزیر هم همراهشون! بعد از یه مراسم تریبون آزاد، اعلام شد که تا حل مشکل گرمایش دانشگاه، به مدت بیست روز دانشگاه تعطیل خواهد بود!!!!!!!!!!!!!!! بچه ها داشتند بال در می آوردند از خوشحالی!
شاید بین شما خواننده ها از هم دانشگاهی های اون زمانا باشه و حتما خوب یادشه که چه کردیم با اراده ی دانشجویی!
راستی نمی دونم چرا خیلی ها به من می گفتند "دولت پنهان دانشگاه"؟! من که خیلی رو بازی می کردم!
