تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی

هميشه برايم جالب بوده كه قبل از من چه بسيار آدمها كه آمده اند و چه بسيار كارها كه كرده اند و بعد از من هم بسياري خواهند آمد و بسيار كارها خواهند كرد، ولي هميشه از خودم پرسيده ام آيا اين تقسيم بندي ِ "قبل از من" و "بعد از من" مهم است؟ اصلا مهم است كه من كجاي اين زمانم، كه قبل و بعد از من مهم باشد؟ يا اينكه يك خط به هم پيوسته است و بودن و نبودن من در جايي از اين خط هيچ گسستگي اي به وجود نمي آورد. آيا زمان من، زماني كه مال خود خود من است، زماني كه من آنرا شكل داده ام، زمان شخصي ِ من، مي تواند نقطه اي جداكننده در زمان عمومي دنيايم باشد؟ مي دانم هيچ كس روز تولد مرا خط كش اندازه گيري زمانش نكرد، هيچ كس هجرتم را جايي ثبت نكرد، هيچ كس روزهاي عاشقي ام را نشمرد؛ جز خودم. آيا روز مرگم را كسي مبدا زمانش خواهد كرد؟ آيا براي كسي مهم خواهد بود كه روزي من بوده ام، روي همين زميني كه او پا مي گذارد پاگذاشته ام؟ آيا كسي اهميت مي دهد روزي من بوده ام و عاشقي كرده ام؟ آيا كسي دلتنگ ِ لحظه هاي دلتنگي من خواهد شد؟ آيا كسي شاديهايم را ياد خواهد كرد؟ آيا كسي از خودش خواهد پرسيد كه "او" چگونه زندگي كرد؟ آيا كسي قبل از من و بعد از مرا تفاوتي قايل خواهد بود؟ اصلا تفاوتي خواهد داشت؟

پ.ن. راستي چرا ما ايرانيها منتظريم يكي از عزيزانمان بميرد تا همه ي دروغهايمان را با قسم به روحش راست بنمايانيم؟ به روح آقام... به ارواح خاك بي بي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:25  توسط پاپتی  | 

چند روز پيش توي اتاقم نشسته بودم كه يكي داد زد "جناب سروان! بيا ببين اين سربازت چيكار كرده؟!" گفتم اي دل غافل! ديدي چه طور شد؟! لابد يا خودزني كرده يا يه بنده ي خدايي رو كشته!!! پريدم بيرون از اتاق و ديدم يكي از افسراي كادري دست يه سرباز منو گرفته و يه تيكه كيك هم توي دست افسره است. پرسيدم "چي شده؟! جناب سروان؟! اين سرباز چيكار كرده؟!" "تازه مي پرسي چي شده؟! رفتي لميدي توي اتاقت و سربازت رفته اون پشت روزه خواري مي كنه" " كجا؟! كي؟!" "كجا نداره ديگه پشت اون ديواره!!! همين الان! وسط روز روشن!!" "خب اونجا كه محل عبور كسي نيست" "يعني چي محل عبور كسي نيست؟!! روزه خواري كرده" "خب بابا!!! آدم كه نكشته!!! گشنه ش بوده رفته يه گوشه اي كه تو ديد نباشه يه چيزي خورده!!! اگه جلو مردم خورده بود يه حرفي!!" "چه حرفي؟!! روزه خواري روزه خواريه ديگه!!!" "بابا كوتاه بيا!!! تظاهر روزه خواري گناه داره! يعني اگه جلو مردم به قصد سخيف كردن دين چيزي بخوره گناه داره!! اين بيچاره كه رفته اون پشت مشتا كه كسي هم نبينتش!! گناه داره بابا بنده ي خدا!! ديشب پست بوده لابد نمي تونسته امروز روزه بگيره!" "داري از اين دفاع مي كني؟!! اصلا خودتم مث ايني!!! اگه تو اينقد شل نگيري اينا هم پررو نمي شن"

هي از ما اصرار و از اون انكار. سرباز بيچاره هم يه بند مي گفت "تروخدا ببخشيد!!! غلط كردم" ولي آقاي افسر گوشش بدهكار نبود كه نبود و هي تكرار مي كرد "مي برمت بازرسي بايد يه هفته بري بازداشت و تو پرونده ت هم درج كنيم تا آدم بشي!!!" ديدم هيچ جوري نمي شه اينو از خر شيطون پايين آورد و بايد التماسش كنم تا سرباز بخت برگشته رو بي خيال بشه " حالا جناب سروان اين نفهميده!! يه غلطي كرده شما ببخشش به بزرگي خودت!" " آقا من كي ام؟!! خدا بايد ببخشه" "شما اگه ببخشيد قول ميده روزه هاشو بگيره و كفاره ي اين روز هم پرداخت كنه!!" "نه آقا!!!! خدا بايد ببخشه!!!" ديگه كفري شدم. " اصلا غلط كردي!! به تو چه مرتيكه تو مگه پسر خاله ي خدايي؟!!! يه بار ديگه به سرباز من گير بدي شكايت مي كنم بازرسي" "چي؟!!! به من ميگي غلط كردي؟!! حالتو مي گيرم!! اصلا خودتم بايد بازداشت بشي" "برو هر غلطي مي توني بكني بكن!! در ضمن يادت باشه وقتي تو اينطور مو از حساب مردم مي كشي و تو دين مردم دقيق مي شي، خدا هم مو از حسابت مي كشه و به گناهات دقيق مي شه و از كوچيكترين گناهت هم نميگذره!!"

بالاخره سربازه رو نجات دادم و اونم رفت سراغ بازرسي ولي با پادرمياني چند نفر از افسراي ارشد كادري قضيه حل شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:47  توسط پاپتی  | 

شهادت مولا علی بر همه ی دوستدارانش تسلیت باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:28  توسط پاپتی  | 

امروز پاپتی یک ساله شد!

تا این گوساله گاو بشه دل صاحابش آب میشه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:23  توسط پاپتی  |