تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی

باز بوی مدرسه، بوی ماه مهر، بوی دفترای کاهی، پاک کن، مداد تازه تراشیده، بوی نیمکت های چوبی، باز هم قصه ی تخته و گچ ...

می خوام برگردم، برگردم به بچگی، مشقامو هول هولکی بنویسم و دفترمو جمع کنم و کیفمو کولم بذارم و از باغچه ی همسایمون یه شاخه گل بچینم، برم سراغ محسن و بهنام و حامد و مسعود و ... و راه بیفتیم و بریم مدرسه، از آقا منوچهر تخمه و تمبر هندی و لواشک بخریم، ته کلاس بشینیم و آقای حدادی که درس میده تخمه بشکونیم و آقای حدادی بفهممه و "آهای! پاشید گم شید بیرون" و از کلاس بندازتمون بیرون و اشکمون درآد و دلش برامون بسوزه و باز برگردیم به کلاس و این بار لواشک بخوریم که صداش درنیاد!

آخ! زنگ آخر منتظر باشیم که کلاس تموم بشه و تو راه برگشتنی تا خونه مسابقه بذاریم و وسط راه بازم بهنام جر بزنه و تاکسی بگیره و سر کوچه منتظر واسه و بمون بخنده و ما هم قول بدیم که دیگه فردا باش نمی ریم مدرسه و بازم صب که بشه در خونه شون منتظر باشیم که بیاد!

دلم می خواد بازم بچه بشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:41  توسط پاپتی  | 

این مدتی که نبودم در خدمتتون، ماموریت بودم پلیس راه شیراز-فسا. 20 روز مارو فرستادن ماموریت پلیس راه به خاطر سفرهای تابستانی. من که بلد نبودم کی به کیه و چطوری باهاس جریمه کنم، منو با یه استوار هر روز ساعت 7 صب تا 11 شب می فرستادن توی جاده که ملتو جریمه کنیم یه کد و چند تا دفترچه هم به من داده بودند که جریمه کنم و از اونجایی که بنده هیچ نمی دونستم سرکار استوار جریمه ها رو با کد من می نوشت. آمار جاده ای که من توش بودم روزی 50 برگ جریمه بود و باهاس حتما ما 50 برگ در روز می نوشتیم. خب ما هم یه طوری تنظیم کردیم که از آمار عقب نیفتیم که توبیخ بشیم، صب تا ساعت 9 می رفتیم یه گوشه ای و صبونه می خوردیم و ساعت 9 هم تا 10، 10:30، 20-30 تایی جریمه می نوشتیم و می رفتیم پی کارای شخصیمون و دم ظهر هم یه جایی ناهار می خوردیم و می رفتیم یه پاسگاه بود توی یه دهاتی که دور از پلیس راه خودمون بود و نمی تونستن آمارمونو بگیرند تا 4 و 5 می خوابیدیم و بعد یک ساعتی بقیه ی برگ جریمه ها رو می نوشتیم و باز کله می کردیم می رفتیم توی شهر (شیراز) ساعت 11 هم برمی گشتیم پلیس راه که یعنی ما تا الان توی جاده بودیم.... فردا هم روز از نو روزی از نو......

چند باری هم جنابان راننده خواستن به قول خودشون پول ناهار ما رو بدند (رشوه بدن) که مدارکشونو پیوست کردم و به عنوان "صحت عمل" فرستادم دادگاه.

راستی این دوربین ها که توی جاده ها میذارند هیچکدوم شماره ی ماشینو ثبت نمی کنه اگه خواستید می تونید به فرمان ایست توجه نکنید و بی خیال رد بشید، نترسید شماره تونو ثبت نکرده!!! گرچه ما به ملت می گفتیم شماره تون ثبت شده و هیچ کاری از ما ساخته نیست.... آخه هر وقت یکیو نگه میداشتیم، هی التماس می کرد "جناب سروان! حالا نمی شه یه کاریش بکنی و بی خیال ما بشی و ....." و ما هم با قاطعیت جواب می دادیم " از ما کاری ساخته نیست اگه الان من برات ننویسم، دوربین شماره تو ثبت کرده و شب که اطلاعاتش وارد سیستم بشه خودکار خودش برات قبض صادر می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!" جل الخالق تکنولوژی!!!!!!!!!!!!!!!! البته دوربینهای ثابت توی بزرگراه ها فرق دارند ها!

برگشتنی از شیراز مجبور شدم کورس کورس برگردم، شیراز به آباده، آباده به اصفهان، اصفهان به اراک، اراک به قم و ....

دروازه ی اراک ایست بازرسی بسیج بود از نوع بازرسی درجه دو که بازرسی کامل خودرو و سرنشینان میشه. یارو بسیجیه سواری مارو نگه داشت و همه رو پیاده کرد که بازرسی بدنی بکنه و همه ی ماشینو هم بگرده، تا رسید به من، " جناب سروان، ببخشید اجازه هست؟!" " نه خیر شرمنده! فقط ارشد من اجازه داره" " آخه ایست بازرسیه!!" " هست که هست بگید ارشد تر از من بیاد، برو به بزرگترت بگو بیاد!" رفت و یه حاجی مسوولشونو ورداشت آورد. "جناب سروان شما اجازه ندادید؟!" "بله عزیزم، تا ارشد من اینجا نباشه نمی تونم به شما اجازه بدم..." " یعنی چی؟ شما حق ندارید جلوی کار ما رو بگیرید..." "چی؟! جرات داری دست بزن به وسایل من.... مدارک محرمانه ی نظامی توشه می کشونمت دادسرای نظام... مردکه!!!!" بالاخره با کلی کشمکش کوتاه اومد که من و وسایلمو بازرسی نکنن... بسیجیها معمولا با نیروی انتظامی چپند و خیلی خوش به حالشون نمی شه وقتی یه مامور نیرو انتظامی می بینند و معمولا دعواست بین این دو تا، نیرو انتظامی هم متقابل دل خوشی از بسیجیها نداره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 14:17  توسط پاپتی  |