تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی

 

دیشب آخرین شب دوره ی آموزشی ما بود توی اراک، همه ی بچه های گردان ما رو برده بودند اردوگاه زندگی در شرایط سخت و من و سید (یکی از بر و بچ مشد شابدول عظیم(شاه عبدالعظیم حسنی)) چون برا عقیدتی مثلن داشتیم فیلم می ساختیم از اردوگاه معاف بودیم. دیشب هم ساعت 7 هوس کردیم با سید بریم برا آخرین بار یه دوری توی اراک بزنیم، از پادگان زدیم بیرون و یه راست رفتیم پارک امیرکبیر اراک که چند نخی سیگار بکشیم و یه استراحتی بکنیم و آخر شب برگردیم پادگان.

توی پارک یه گوشه ی دنج و تاریک گیر آوردیم و دراز به دراز افتادیم، چند قدم اونور تر ما هم یه خانومی که همچی اوضاع درستی نداشت و از وجناتش می شد فهمید چکاره است هم اومد نشست. چند دقیقه بعد، سه تا از این لات و الواط های پارک اومدن و شروع کردن به گیر دادن به این خانومه و خانومه هم هی می گفت آقا مزاحم نشید، چند باری گفت و اونا هم گوش ندادند و اذیتش می کردند، من و سید هم دلمون سوخت و خواستیم شر این مزاحمارو از سرش کم کنیم و برگشیم به آقایان محترم لات و الواط!!!! تذکر دادیم که "آقا مزاحم نشید دیگه، دور شید!!" اوخ! اوخ! چشمتون روز بد نبینه، یهو محاصره مون کردند و چاقو کشیدند که "چی می گی تو آش خور؟!!!!" هوا پس بود به شدّت!!!! "ببینید آقایان محترم!!! ما هم تا دو ماه پیش مث شما بودیم حرفی نداریم که، هر کاری می خواید بکنید، ولی این که الان پا نمیده احتمالا منتظر کسیه و قرار داره، الکی وقت خودتونو تلف نکنید و پاپی ش نشید، تازه الان اگه خیلی بش گیر بدید چند تا فردین هم پیدا می شه و کار به چاقو کشی میکشه و خدای نکرده بلایی سرتون میاد!! خب چه بهتر که بی خیال این یکی بشید و برید بچسبید به یکی دیگه که پا بده!!!!" بعد از این سخنرانی قرای من آروم گرفتند و دیدند که راس می گم راشونو کشیدند و رفتند، اونا که رفتند خانومه شروع کرد به حرف زدن با ما ولی از اونجایی که دو، سه نفر دیگه اومدند خیلی طول نکشید و باز هم همون داستان مزاحم نشید شروع شد!!! "پاشو بریم سید بابا!! اگه اینجا واسیم تا صب باید بشیم مگس پرون خانوم!! پاشو بریم!!" بلند شدیم و رفتیم دورکی توی پارک زدیم و یهو یه جای دیگه ی پارک باز همون خانومه رو دیدیم!! ای بابا!! حالا اینم گیر داده ها!!!!!!! از کنارش که رد شدیم بازم شروع کرد به حرف زدن و سوالای بیخودکی پرسیدن که بچه کجایید؟ و چقدر از خدمتتون مونده؟ و مدرکتون چیه؟ و توی اراک غریبید؟ و .... دیدیم اگه بخوایم واسیم جواب اینو بدیم تا صب علافیم یهو هم شانس که نداریم یه گشتی، دژبانی، چیزی پیدا میشه و خر بیار باقالی بار کن و آش نخورده دهن سوخته، باهاس حساب پس بدیم که چرا با یه همچو خانوم تابلویی توی پارک در حال گپ و گفت بودیم!! از خیر این فقره هم گذشتیم و زودی از پارک زدیم بیرون تا شر درست نشده!! حول و حوش ساعت 1 هم برگشتیم پادگان و کپیدیم و صب ساعت 8 که از خواب بیدار شدیم هم راهی شدیم طرف خونه! خلاصه نزدیک بود شهید هم بشیم الکی الکی!!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:54  توسط پاپتی  | 

بالاخره بعد از یک هفته حرفهای ضد و نقیض درباره ی مرخصی میان دوره شنیدن، دیروز ساعت 4:30 بمون مرخصی میان دوره دادند البته فقط تا ساعت 20 روز شنبه، نامردا!!

هفته ی گذشته رفتیم میدان تیر، بار دومی بود که تیر اندازی می کردیم، یه هفته قبلترش با ژ-3،  این هفته هم با کلاشینکف. یه جاییه بی آب و علف و بی هیچ سر پناه و سا یه ای، زیر تیغ آفتاب از صبح تا غروب، چند خط آتش تشکیل می دیم و نوبتی 15 تیر شلیک می کنیم، می گن اگه کسی نمره ش خوب بشه میندازنش زاهدان برا مبارزه با اشرار، ولی اینجوریام نیست. 5 تیر اول قلق گیریه و 10 تیر بعدی امتیاز، البته همه شو با هم حساب می کنن که امتیازا بیشتر بشه، در هر صورت من که از 100 امتیازش 35 گرفتم.

تا روز یکشنبه گروه ما که من سرگروه بودم مسوول نظافت کلاس بود و من هم ارشد کلاس، خیلی سخت بود باید همه ی کلاسا رو می رفتم که حضور غیاب کنم و نمی شد کلاسیو بپیچونم ولی از یکشنبه مسوولیت ما رو عوض کردند و شدیم مسوول غذا و منم شدم بانوی اول آشپزخانه!!!!!! بانو هن!!! باید بریم و از آشپزخانه غذا رو بگیریم و بیاریم توی گروهان تقسیم کنیم، خیلی کار سختیه، البته غذا آوردن سخت نیست ها!! تقسیم کردنش سخت تره! وقتی می دونی غذا کمه و باید کم بریزی و همه هم خواهش می کنن که بیشتر بریز و تو هم می دونی که واقعا خسته اند و گشنه وگرنه به خاطر یه ذره غذا خواهش نمی کردند و نمی تونی کاری بکنی و اگه بیشتر بریزی غذا کم میاد و بچه ها گشنه می مونن، غصه ت می گیره!! تا حالا چند باری غذا برا خودم نمونده ولی خوشحالم که هیچ کس گشنه نموند!! الان می فهمم اون بانو یونگ چی می گفت که غذا نباید وسیله قدرت طلبی و انتقام جویی بشه!!! بعضی ها که احساس می کنن بت نزدیکترند میان و سفارش می کنن که حال فلانیو بگیر و بش غذا کمتر بده!! ولی مگه میشه؟؟!!؟ مگه میشه کسی که مث خودت همه ی روزو دویده و گشنه است و گشنه بذاری و بش غذا کمتر از بقیه بدی؟؟!! یا اینکه مگه میشه کسی که دوستته بش بیشتر غذا بدی؟!! به خاطر همین وقتی دارم غذا تقسیم می کنم سرمو میندازم توی دیگ و فقط به کفگیرم دقت می کنم  که چهره ی بچه ها رو نبینم نکنه خدای نکرده دوستی یا شاید کدورتی که دارم باعث بشه کفگیرم کم ملات تر یا پر ملات تر بشه!

بعضی  وقتا که شبها نگهبان آسایشگاهم ، سرگرمی ام شده حرفایی که بچه ها تو خواب می زنن، بعضی ها روزهای خوش گذشته رو دارند توی خواب مرور می کنن و بعضی ها نقشه های آینده و بعضی ها هم غم و غصه های زندگیشونو، بعضی هم روزمره های تکراری خدمتو.

راستی هر سه شنبه شب هم داوطلبی میبرند جمکران، من و چند تا از دوستا هم میریم برا سیگار کشیدن، آی فازی میده!!!! این یکی دو هفته خیلی حال داد توی اتوبوس ما کادری نبود و تا خود جمکران زدیم و رقصیدیم و سیگار کشیدیم!! البته خبرش رسید به پادگان، ولی سخت نگرفتن! توی جمکران هم یه گوشه ای توی پارکینگ پیدا می کنیم و تا برگشت خودمونو خفه می کنیم بس که سیگار می کشیم، جاتون خالی یه شام مشت هم توی رستوران گل نرگس می زنیم با بر و بچ!! خلاصه سفر بسیار معنوی ایه!!!!!!!!!

همه ی پرسنل نیروی انتظامی چه کادر و چه وظیفه، ضابط قضایی محسوب می شن و می تونن در موارد جرم مشهود مستقیم وارد عمل بشن!!! تو جمکران رسما اولین ماموریتمونو انجام دادیم!!!! توی بازارچه یه دعوایی شده بود و ملت داشتن هم دیگه رو می زدن خفن!! با چند تا از بر و بچ رفتیم وسط و میانجی شدیم و اونا هم با دیدن لباس نظامی ما کوتاه اومدن و متفرق شدن!! حالی بردیم!!

 

لکن از خواندن این مرقومه در بلاگ لانگ شات حظی بردیم وافر

 

اجباری

ملالِ‌مان خیالِ شماست. اگر نه، دروغ چرا؟ سربازخانه کم از اتاقِ نمور و حیاطِ بی‌درخت‌مان نیست.
از فقره‌ی قبل که حظِّ هم‌نشینی شما... اسبابِ خُلفِ وعده‌ی ما شد در مراجعتِ به سربازخانه، مغضوبِ سرکار استوار شده‌ایم. رخصتِ مرخصی نمی‌دهند. دل‌خوشیم به موعدِ ملاقات. بل‌که تماشای نگاه‌تان، دوا کند دردِ این دلِ ملول.
بُرجکِ کنج سربازخانه مشرف است به چاکِ جاده. لذا تمام دوساعتی که موظّفیم به نگهبانی، چشم به راهیم... شاید تقبّل زحمتِ مسیر کرده باشید، قدم‌رنجه به ملاقاتِ حقیر. نذر کرده‌ایم اگر فراق سر رسید و آدینه آمدید، عکس عیالِ سرکار استوار را پس‌بدهیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:44  توسط پاپتی  |