راسیتش نوشتن هم داره یادم میره بس که این چهارده، پانزده روزه هی رژه رفتیم و هی بدو بایست. خداییش شما هم ساعت 4 صبح از خواب ناز بیدار کنند و بشمار 3 تخت آنکادر کنید بهتر از این نمی شه!!!
ولی عجیب سیستم پیچیده ایه این نظام، چنان خوردت می کنند که دیگه احساس می کنی هیچی نیستی، وقتی یه کسی که یک چهارم تو هم سواد نداره و تو کل زندگیش بزرگترین افتخارش این بوده که به خاطر رژه مافوقش تشویقش کرده، سرت داد می کشه و هر چی از دهنش در میاد بت میگه و نمی تونی هیچی بش بگی اونوقته که چنان خورد میشی که صدای خورد شدنت مدتها تو گوشت می مونه!
وقتی مجبوری حرفهای صد تا یه غاز و ابلهانه ی فرمانده پادگانو زیر تیغ آفتاب بایستی و گوش بدی و به روی مبارکت هم نیاری که همه ی این اراجیفی که داره به خوردت داده میشه حتا به اندازه ی بع بع گوسفند سندیت علمی نداره و تو هم نمی تونی هیچ کاری بکنی به نظرت آدم چه حالی میشه؟!!
بگذریم.... چاک حمق و جهل نپذیرد رفو!
لامصب این قد بلند هم بد دردسریه ها!!! همون روز اول که فرمانده گروهان سازمان رژه ی گروهانو تشکیل داد من بیچاره پاپتی رو عدل گذاشت ردیف اول!! ردیفهای آخر خیلی بهتره، آخه هیچکی توجه نمی کنه که اونا چقدر درست رژه میرن یا اینکه چقدر پاشونو میارن بالا ولی امان از این ردیف اول همه ی نگاه ها رو توئه!!! یه کم پات کمتر بیاد بالا دیگه فحش و بد و بیراه ست که نثار ارواح طیبه ی اجدادت میشه! یه چند روزی که گذشت خداییش دیگه نمی تونستم دووم بیارم! دیگه هر چی داد زد که تک می زنی و پاتو کم بالا میاری، به رو خودم نیاوردم تا بالاخره کفری شد و منو انداخت ردیف آخر قاطی "پاطلایی"ها!!!
پاطلایی یه اصطلاحه برا اونا که نمی تونن خوب رژه برند و معمولا توی رژه های رسمی اونا رو نمی برندو توی رژه های معمولی صبحگاه هم پشت سر گروهان حرکت می کنند و کسی هم به بد رژه رفتنشون گیر نمیده!! ولی جاش وقتی یه کاری باشه مثل وجین کردن علفهای هرز پادگان، از اونا استفاده می کنند. خداییش خیلی هم حال میده از رژه رفتن خیلی بهتره! راستی از گروهان تقریبا دویست نفری ما غیر از 81 نفر بقیه دیگه پاطلایی شدن!!
این استوار فرمانده گروهان ما بس که اذیت کرده ها، همه ی بچه ها هم قسم شدند بعد از این که درجه هاشون اومد یه حالی ازش بگیرند اساسی!! بالاخره هر چی باشه دو درجه از اون بالاتریم!!
از سختی ها که بگذریم از ساعت 5 به بعد که دیگه در اختیار خودمونیم آی حالی می کنیم با این بر و بچ!!! یه بر بچه با حال جمع شدند و کلی حالی می بریم! بزن و برقص و .... آخ اخ!! یه نگهبانی تنبیهی هم خوردم به خاطر همین شلوغ کاریها!!
راستی یکی از دوستای آن لاین هم همگروهان شده باهام، صفایی می کنیم با هم!
یکی از مشکلات عدیده هم نبود سیگاره!! آخ اگه بدونید چقد سخته که نمی ذارن سیگار بکشی؟؟!؟! مرخصی که دادند توی ترمینال یه گردان سرباز جمع شده بودند یه گوشه و دودی راه انداخه بودند که بیا و ببین، وای چه حالی میده اولین پکی که بعد از دو هفته می کشی!!!!!!! کلهم سیستم بدن جون می گیره ها!!!!!!!!!!!
یکشنبه بعد از ظهر هم مرخصی من تموم میشه و باز هم باید به اون جهنم برگردم!!