تبليغاتX
خاطرات و خطرات پاپتی
بالاخره معلوم شد کجا؟

آموزشی پادگان مالک اشتر اراک - نیروی انتظامی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط پاپتی  | 

خدا قسمتتون بکنه ما که 1 تیر عازمیم اجباری! خدا این رضای میر پنج را به زمین گرم میزد که همچی مصیبتی تو دامن ما انداخت! ما که داریم میریم فعلا تو بیابونا سوسمار و مار و عقرب گیر بیاریم وعده ی غذاییمون کنیم! خدا به سر شاهده که یک مو به تنمان هم راضی نیست خدمت کنیم برای این رژیم ولی چه کنیم می گن جیره خورشون بودیم تو ایام تحصیل رایگان!!!!! والاه نمی دونم چه حکمتیه مگه فقط پسرا تحصیل رایگان دارند؟؟!!؟ دو ماهی از همه ی مظاهر تمدن بدوریم ان شا الله.... بعد از دو ماه هم که اگه افتادیم سر چهارراه می دونیم با این جماعت بلاگر چه کنیم!!!!! هر روز جریمه تون می کنم حساب دستتون بیاد وقتی یه پاپتی افسر میشه چقد کره داره!!!

حاجیه خانوم والده را هم گفته ایم که من بعد رفتن ما آش پشت پایی خیرات کند صدقه رفع بلای اجباری شاید!!! دو سه خطی هم قلمی کردیم من باب وصیت و دادیم به دستش، البت چیز قابل داری نداشتیم غیر آن چند نسخه ی کتابی که به برکت پول تو جیبی ماهانه ی آقام و پشت دستی ای که از بابت کار کردن در آپارات خانه ی سینما شهر فرنگ نصیبمان شد و چند تیکه خنزر پنزری که هیچ دیّار احدالناسی رغبت به داشتنشان ندارد ما یملکی نداریم ها !! ولی مسلمون جماعت بی وصیت حکم کافر داره!

صبیه ی مرحوم حاج صحبت الله خان را هم پیغام دادیم که به پای ما ننشیند گیس سفید کند، خدا را چه دیدی! اجل که خبر نمی کند اگر رفتیم و ناغافل تیر غیبی خوردیم توی این اجباری، سر پل صراط یه لنگه پا باهاس جواب این طفلک را هم بدهیم!

آقا ما که دست آخر حالی نشدیم در مملکتی که همه جا در امن و امان است و جنگی نیست وظیفه می برند که چه بشود؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:31  توسط پاپتی  | 

عمه ی من یه آدم کاملا معمولی معمولیه! یه زن تقریبا چل ساله، دیپلمه و خانه دار و با اعتقادات کاملا عامیانه و گاهی حتا چند سال هم نماز نمی خونه! در کل آدمیه به شدت معمولی!

امروز با خانواده ی عمه م داشتیم جایی می رفتیم، ماشین اونا جلوتر از ما بود و شوهر عمه م سرعتش خیلی زیاد بود و چند باری هم که بشون رسیدیم گوشزد کردیم که یواش تر بره، ولی گوشش بدهکار نبود، یه جایی که سرعتش هم خیلی زیاد بود یه کامیونه پیچید جلوش و شوهر عمه م هم که نمی تونست تو اون سرعت ماشین و کنترل کنه، فرمان از دستش در رفت و ماشین رفت رو هوا و چند تا معلق خورد تا رسید به زمین، من دیگه نا امید شده بودم که کسی هم از اونا زنده مونده باشه! سریع بشون رسیدیم، عمه م پرت شده بود صدمتری اون ورتر من دویدم که ببنیم چی شده؟! مردم هم جمع شده بودند دورش، همه ی صورتش غرق خون شده بود و تموم جونش زخم و زیلی شده بود، عمه م به زحمت یه کم خودشو جمع کرد و تو اون حال از مردم خواهش می کرد "توروخدا یکی یه چادر بکنه سر من! آخه سرم لخته!" یکی از خانوما یه چیزی پوشوند رو سرش و کمکش کردیم که سوارش کنیم تو ماشین خودمون و برسونیم بیمارستان. تا همین دوازده شبی هم اونجا بودیم و خدا رو شکر جز چند تا صدمه ای - که در مقابل اتفاقی که باید تو اون تصادف میفتاد هیچی نیست - مشکل حادی پیش نیومد برا خودشو و شوهر و بچه هاش.

ولی از بعد از ظهری همه ش به این فکر می کنم که چند درصد از زنهای ایران ما در همچو شرایطی اولین چیزی که به ذهنشون می رسه پوششونه؟! (در این شرایط پیشکش، در شرایط معمولی!) و یا اینکه چه بینش و یا آموزشی اینقدر نهادینه میشه که یه زن اولین چیزی که در این موقعیت به ذهنش برسه پوشش باشه و نه حال بچه هاش؟! و اصلا چقدر این مساله مهمه؟!؟! و چرا باید عمه ی من با اون پیشینه ای که گفتم به عنوان یه آدم معمولی که اصلا هم مذهبی نیست این دید رو داشته باشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:9  توسط پاپتی  | 

زندگی خودفروشی است به مرگ!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:55  توسط پاپتی  |